تبليغاتX
دست نوشته هاي يك مرد تنها

دست نوشته هاي يك مرد تنها

طرد شده از بهشت خدایی خشمگین
خداحافظ پاییز جاودانه ی من
خداحافظ پاییز.پاییزی که زندگی بی معنایم را با زردی برگانت معنا دار ساختی.

و ای پاییزی که با تو به ارامش رسیدم

و از افتادت برگانت اموختم زندگانی ما که در بهار مغورانه سبز است روزی فرو می ریزد و در زمستان سرد می شود و دوباره از ان جایی که برگی در پاییز به پایین افتاده دوباره در بهار  برگی می روید






و سلام بر تو ای زمستان که امیدوارم بتوانم سردی ات را تحمل کنم نه سردی هوایت را بلکه سردی که به روحم می بخشی

http://www.dfg.ca.gov/viewing/images/winter.jpg
http://freshairloungeseries.com/blog/wp-content/uploads/2008/12/tuinkalender_winter.jpg
+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت23:15توسط LORD ARTAN |
جنگل ارزو ها
و ضجه هایش به پایان رسید.سر از گریبان خویش بیرون برد و گذارد باد صبحگاهی تمام وجودش را در بر گیرد . لنگ لنگ کنان به درختی تکیه داد.از شدت مه دیدن درخت روبه رویش نیر میسر نبود و در ان هوای گرگ و میش با  تمام وجودش می گریست.هنوز هم صدای ان مردم نفرین شده در گوشش بود.در ان حال بود که دستانش بر برگ زدی خورد و گرمای درخت را احساس کرد.در خلسه ایی عجیب فرو رفت و ناگهان در نا امیدی بسیار خورشید انوارهای خود را از برگ ها گذراند و به او رساند.

از خود بی خود شد و باز هم گریست به لب ابی رفت و به یاد روزی افتاد که می خواست مردم را تغییر دهد و اکنون روزگار به او فهمند که ابتدا باید خویش را تغییر می داد.انگاه در انزوا در این جنگل ارام و کهن راه خود شناسی را در پیش گرفت ودیگر با صدای جسمی مادی از خواب بر نمی خواست بلکه طبیعت روح خود را در او دمید و او زنده گشت

سالها بعد در میان مردمش بازگشت و راه را نشانشان داد و همه بسوی جنگل ارزوها رفتند.

پی نوشت:

1.دوری راه مهم نیست زیرا فقط قدم اول سخت است

2.افتادن در گل و لای ننگ نیست ننگ ان است که همان جا بمانی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت22:43توسط LORD ARTAN |
سالها در حسرت
پسرک ارام سرش را بلند کرد و به بازی کودکان نگاه کرد.تمام ان لذت را در رویاهایش تجربه کرده بود.از ترس سارین جرئت بلند شدن را نداشت.صبر کرد تا او برود و از جا بلند شد.در ان هنگام که غرق در لبخند کودکان بود توپ جلوی پایش افتاد و سکوتی مرگ بار بر انجا سایه افکند.هیچ کس پسرک را نمی شناخت.لحظه ایی به توپ نگاه کرد و با لمس ان گرمی عمیقی بر اندام کوچکش نقش بست و صدایی شنید و رفت

و لذت خندیدنی که ان را به ارباب شدن فروخت او را می ازرد و سالها گذشت و اکنون در خانه ایی کوچک در بالاترین طبقه ی قلعه به روزگاران گذشته فکر کرد و گریست که چرا خنده ی کودکان را جواب نداد

و امروز تمام ان فرزندان افسار ذهنهاشان در دست ارباب است و ارباب در حسرت توپ

یادداشتهای روزانه اش را به پایان برد و به جنگلی که باید در ان می رفت فکر کرد

پی نوشت:

1.نیمه ی اول زندگی صرف انتظار کشیدن برای نیمه ی دوم و نیمه ی دوم صرف حسرت برای نیمه ی اول است

2.به جای لعنت فرستادن ر تاریکی شمعی روشن کنید

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت22:42توسط LORD ARTAN |
فروپاشی
فروپاشی ذهنی...............................

نابودی سریع

دنیایی بی معنی...............................

انسانهای مغرور

و زمستانی که در ان به زودی خود کشی می کنم

و پاییزی که زندگی خزانم را معنا داد

و فروپاشی ذهنم..........

+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت22:20توسط LORD ARTAN |
_______
من تا یه مدت طولانی نیستم.ممنونم از کسانیکه این همه برام وقت گذاشت و نوشته هام رو خوندن و برام نظرات قشنگشون رو گذاشتن

ما هم دیگه کنکوری شدیم چیکار می شه کرد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت16:18توسط LORD ARTAN |
تنفر 18 سالگی
بدون اجازه ی من.بدون هیچ اجازه ایی در یک لحظه هزاران نفر مثل من به دنیا اومدن.چه قدر از این روز متنفرم.روزی که همه احساس  می کنن باید بهت احترام بزارن.من هیچ وقت یادم نمی یاد روزی برای تولدم دوست هام رو خونم دعوت کرده باشم.چون از بچگی از این کار تنفر داشتم.چون فقط یه جشن ساده بوده که من دوستش داشتم.پدر و مادرم و ... جمع می شدیم و یه جشنی می گرفتیم.ولی الان فهمیدم نباید توی این جهان کثیف می یومدم.هیچ کس نمی دونه چه اینده ایی در انتظارمه.توی این جامعه ی اشغال.توی خیابون راه می ری.همه از هم می ترسن.دختر پسرهایی که باید با هم توی یک جا(مدرسه)بزرگ می شدن الان نسبت هم بیگانن.همشون از هم می ترسن.نمی تونن کنار هم باشن.هیچی از هم نمی دونن.من توی این سن حالم از همشون به هم می خوره.چند بار شده که خواستم طرف جنس مخالف برم که دیدم نمی تونم.من دوست دارم بی عشق باشم.که چی اخر این قضایا چی هست.هیچی.هیچ عشق راستینی وجود نداره همش بعد یه مدت تبدیل به هوس می شه.

من حالم از تولدم به هم می خوره


+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت18:0توسط LORD ARTAN |